تبليغاتX
تبليغات X

*
*
*
*
*
*
*

"O' Allah Send Your Blessing To Mohammad and his Family"

مهدي فرزند پيامبر
او فرزند محمد است. يادگار صلابت على; آينه دار عصمت زهرا...
 مى‏دانم كه مى‏آيى و تمامى پرستوهاى مهاجر را در ييلاق كويت ساكن مى‏كنى. مى‏دانم كه آغاز تمامى سلام‏ها و پايان تمامى خداحافظى‏ها خواهى بود. هنوز در انتظارت نشسته‏ام و هر صبح و شام چشمان منتظرم را به عطر گل نيلوفر مى‏آرايم.
مولاى من! بيا كه ديگر صبرم از جام وجود لبريز گشته و مرا بيش از اين توان نيست كه بتوانم اشك فراقت را در چاه چشمم به اسارت كشم. بيا كه گل‏هاى بوستانِ حياتِ ابناى آدم عليه‏السلام دستخوش شبيخون طوفان‏هاى خزان شده است. بيا و به انتظار پايان بخش و با حضورت به تار و پود خشكيده جان‏هامان طراوت و سرور را ارزانى دار.
مولاى من! دوست داشتم در فراسوى مرز حيات، توسن انديشه را به جولان در آورم، تو را معنى كنم، غزلى همسانِ زيبايى‏هايت بسرايم و مثنوى مدحت را به لوح قلبم حك كنم و يا عظمت شأنت را در شاهنامه پهلوانان وادى نور بگنجانم. اما چه كنم كه در اين مهم، زبان قاصر است و الكن، و قلم، شكسته است و بى‏جوهر. ما انسان‏هاى هبوط كرده عصر مدرنيته كه از تابش انوار خورشيد وجودت محروميم و در حريم كويت نامحرم، در اين فرقت طاقت‏فرسا چه مى‏توانيم بگوييم جز اينكه: « اللهم انا نشكوا اليك فقد نبينا ـ صلواتك عليه و آله ـ و غيبة وليّنا و كثرة عدوّنا و قلّة عددنا و شدّة الفتن بنا و تظاهر الزمان علينا».
+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم تیر 1386ساعت 20:48  توسط عرب پور | 

در طلب نیازی بودم که راهی دیاری از جنس بلور و ناب شیشه ای شدم. از دور نوری شفاف سو سو میزد و مرا بی اختیار به سمت خود فرا میخواند .
من هم آرام آرام به  راه نزدیکتر و نزدیکتر میشدم . طپش قلبم شدید و شدید تر میشد . اما آرامش خاصی از درون بر من هویدا بود. آبادی آشکار شد . گامهایم از پیش سبکتر شده بود .قبل از ورودی آبادی بر تابلویی اینچنین نوشته بود: ‹‹ دراین دیار جز عاشقی ممنوع! ›› این جمله مرا مصممتر از قبل و کنجکاوتر کرد که معنای این جمله را بیابم.
وارد آبادی شدم. پیری را دیدم که کوله ای بر پشت خمیده اش به دوش میکشید.زنی را دیدم دست بر زانوانش گرفته و لالایی زمزمه میکند.کودکی را دیدم چشم گریان که نه از برای بازی های کودکانه است که اشک میریزد.دخترک جوانی را دیدم که چشم به دری دوخته و اشک میریزد. در این دیار فقط سادگی دیدم .خبری از عیش و خوشی بی معنا ، نبود . اگر تلاشی بود فقط برای رسیدن به معنای همان سر در ورودی شهر بود.
از مردی میان سال پرسیدم:چگونه این همه سادگی را به شهرتان آذین کرده اید و چرا در این جا خبری از سر خوشی نیست . هر کس اگر به کاری مشغول است فقط در چشمانش چیزی غریب موج میزند. دوست دارم بدانم این موج از چیست؟
نگاهی غریب به من انداخت و گفت:مگر نمیدانی سالهاست که ما منتظریم و بوی او را میشناسیم.میدانیم که روزی خواهد آمد . و چون به بازگشت او ایمان داریم خود را فقط به عشق اوبه رفع نیازی چند و تلاشی چند برابر مشغول کرده ایم و اجازه ورود عشق های ننگین و رنگین نمیدهیم .
آه که زمان برگشت از این دیار به محض بیرون آمدن دوباره گامهایم سنگین میشوند . . .

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم تیر 1386ساعت 20:36  توسط عرب پور | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ
اللهم عجل لولیک الفرج

پیوندهای روزانه
سامي يوسف
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
هفته سوم بهمن 1387
هفته چهارم فروردین 1387
هفته دوم آذر 1386
هفته سوم مهر 1386
هفته دوم مهر 1386
هفته اوّل شهریور 1386
هفته چهارم مرداد 1386
هفته سوم مرداد 1386
هفته اوّل مرداد 1386
هفته چهارم تیر 1386
هفته سوم تیر 1386
هفته دوم تیر 1386
هفته اوّل تیر 1386
آرشیو موضوعی
مهدي فرزند پيامبر
ترانه
عشق يعني....
منجي ما...
شاید این جمعه بیاید
مهدی جان
مهر تو
مادر
‹‹به نام خدائی که اشک را آفرید تا سرزمین عشق....
مولاى من!
ای قلم...
یا قائم آل محمد
در انتظار گل نرگس
بی جمال او
نوری که درخشید
شعر مهدي موعود از سامي يوسف
مهدی دین پناه
پیوندها
سايت رسمي مسجد مقدس جمكران
موسسه فرهنگي موعود
مجله انتظار موعود
مركز تخصصي امامت و مهدويت
موسسه تحقيقاتي حضرت ولي عصر (عج)
وب لاگ حضرت محمد(ص)خاتم انبياء الهي
عشق جاويد
جويبار انتظار
نسيم كوير
نرم افزار مذهبي
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

طراح قالب

دیجیتال کیوان