تبليغاتX
تبليغات X

*
*
*
*
*
*
*

"O' Allah Send Your Blessing To Mohammad and his Family"

مهدي فرزند پيامبر
او فرزند محمد است. يادگار صلابت على; آينه دار عصمت زهرا...

مسجد جمکران

خدا کند که بیاید مسافری که نیامد  و کوچه به کوچه بنازم به عابری که نیامد

دوباره مثل گذشته تمام فاصله ها را  غزل، غزل بنویسم، به شاعری که نیامد

شکست بغض غرورم در انتظار عزیزی  دعا کنیم بیاید ...... مسافری که نیامد

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم بهمن 1387ساعت 21:51  توسط عرب پور | 
چقدر نزدیکی و چقدر دور. کاش نشانیت را به ما هم میدادی . کاش خودت را حتی لحظه ای نشان میدادی. کاش حتی برای یک لحظه هم که شده عطر نرگس واقعی را برای ما خسته دلان هم میفرستادی. دلتنگ عطر نرگسیم و محتاج نگاهی از سمت تو . کاش نظری هم به ما سیاهدلان کنی. گرچه سیاهدل و گناهکاریم اما به یاس خوشبوی نبی قسم عاشقانه دوستت داریم و منتظر آمدنت هستیم. تو خود میدانی سالهاست باران رحمت بر این سرزمین نباریده است. پس ای بارش مکرر نور بر این سیاهیها ببار. ببار.........

.اللهم عجل لولیک الفرج

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم فروردین 1387ساعت 13:49  توسط عرب پور | 
ای قلم وقتی در حرفهایت هیچ اثری نیست ..همان بهتر که دیگر هرگز ننویسی
+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم آذر 1386ساعت 21:16  توسط عرب پور | 

+ نوشته شده در  جمعه بیستم مهر 1386ساعت 22:17  توسط عرب پور | 

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم مهر 1386ساعت 20:48  توسط عرب پور | 

وزش دلپذیر نسیم میلادشکوهمندامام دلهاوجان ها،مهدی صاحب زمان(عج )برساقه های سبزوجود مشتاق منتظران مبارک باد

" اَللّهُمَّ كُنْ لِوَلِيِّكَ الْحُجَّةِ بْنِ الْحَسَنِ صَلَواتُكَ عَلَيْهِ وَعَلى آبائِهِ في هذِهِ السّاعَةِ وَفي كُلِّ ساعَةٍ وَلِيّاً وَحافِظاً وَقائِداً وَناصِراً وَدَليلاً وَعَيْناً حَتّى تُسْكِنَهُ أَرْضَكَ طَوْعاً وَتُمَتِّعَهُ فيها طَويلاً "

+ نوشته شده در  سه شنبه ششم شهریور 1386ساعت 21:23  توسط عرب پور | 
 

اللهم عجل لولیک الفرج و العافیه والنصر

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم مرداد 1386ساعت 20:56  توسط عرب پور | 

مهدي جان!

آسمان به اميد تو پهنه گسترده و عرصه هستي انتظار تو را ميكشند و چقدر اين انتظار سخت است و طاقت فرسا و صبرها اندك ، اما آدميان اين دنيا تو را فراموش كرده اند بودنت را و آمدنت را و در دام دنيا غرق اند و همچنان در خواب غفلت فرو  خفته اند.

باز جمعه اي ديگر  و ما منتظر منتظر.بيا بيا كه آمدنت طبيعي ترين و روشن ترين نيازمان است.يا صاحب الزمان (عج) بيا كه ديگر  توانها نا توان شده اند و صبرها ، صبر از دست داده اند و شكيبايان بي شكيب شده اند و آخرين رمقهاست.

 

حجت حق از  پرده بيرون آي و نمايان شو و ظهور كن. زيرا تو حاضري نه غايب .حاضري اين چشمان دنيا بين ما و دلهاي دنيا پسند ما تو را نمي بينند و لايق ديدارت نيستند.

بيا بيا و با حضور سبزت تمام زردي ها مان را سبز كن .

بيا و تمام حق ها را به صاحبان آن برگردان و باطلان را نابود ساز.

حق بياور که اصلا تو حقی آري. تو خود حقي ! و باطل كننده ي ناحق ها و نابود كننده ي باطل ها . به اميد ظهورت...

اي مهر طلوع كن كه خوابيم همه!            در هجر رخت در تب و تابيم همه

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم مرداد 1386ساعت 23:53  توسط عرب پور | 
 

بيا كه رايت منصور پادشاه رسيد               نويد فتح و بشارت به مهر و ماه رسيد

جمال بخت ز روي ظفر نقاب انداخت               كمال عدل به فرياد داد خواه رسيد

سپهر دور خوش اكنون كند كه ماه آمد        جهان بكام دل اكنون رسد كه شاه رسيد

ز قاطعان طريق اين زمان شوند ايمن              قوافل دل و دانش كه مرد راه رسيد

عزيز مصر به رغم برادران غيور                       ز قعر چاه بر آمد به اوج ماه رسيد

كجاست صوفي دجال فعل ملحد شكل          بگو بسوز كه مهدي دين پناه رسيد

+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم مرداد 1386ساعت 21:30  توسط عرب پور | 

O people


In a hut made of tin and clay
A small boy dreams away
Of clean water and a meal a day
And not to fear mines as he plays each day

ای مردم
در کلبه ای ساخته شده از حلب و خاک گل
کودک کوچکی رویاهای دور و درازی در سر می پروراند
از آب صاف و زلال و یک وعده ی غذایی
و نترسیدن از مین ها که او هر روز با آنها بازی می کند.
 لطفا روی ادامه مطلب کلیک کنید
 

ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم مرداد 1386ساعت 12:41  توسط عرب پور | 

 

در یک شب مهتابی و صاف
در غار تاریک حراء
مردی شروع به گریه کردن کرد
ای خدا ، به من نور و روشنایی را نشان بده
به من بگو چرا خلق شده ام
بعد از مردن به کجا خواهم رفت؟
هدف این زندگی چیست؟
چرا مردم آدمکشی می کنند و دروغ می گویند؟
چگونه می توانم آنان را از فساد و کارهای زشت بازدارم؟
آه ای خدا تو تنها هدایت من هستی

در آن شب مهتابی و مقدس
جبرئیل به حراء آمد
او محمد نبی را محکم در آغوش گرفت
به طوری که او احساس کرد که خواهد مرد
بخوان ای محمد بخوان
به نام پروردگارت
توسط خدا تو برگزیده شده ای
از میان تمامی بشریت
تو بسیار بلند مرتبه بوده ای
همانند ماه در بالای آسمان

او رحمتی بر جهانیان است
گفتار او بسیار نرم و زیبا بود
او مردم را به سوی خدا دعوت می کرد
و آنان را در راه او هدایت می کرد
بشریت در تاریکی و خفقان زندگی می کرد
همه کور بودند
پیام او روشنایی و نور را به ارمغان آورد
برای قلب هایی که هیچ بینشی نداشتند
در مهربانی و رحمت او همچون دریایی است
در حالی که بقیه قطراتی از بارانند

ما بخاطر این اسلام
همواره بدهکار او خواهیم بود
ما زندگی خود را برای او خواهیم داد
و پیام او به همراه ما زنده خواهد ماند
عشق ما نسبت به او هیچ مرزی نمی شناسد
زمانی که نام او ذکر می شود
بلندمرتبه تر از ابرهاست
اشک های ما سرازیر شد
ای خدا برترین درودت را بر مصطفی بفرست

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم مرداد 1386ساعت 12:9  توسط عرب پور | 

پرسيدم از قلم كه كدامين كلام نغز

در مجمع حروف الفبا سر آمد است

فورا به روي صفحه كاغذ دويد و گفت:

"بعد از خدا محمد و آل محمد است"

عيد مبعث مبارك

 

+ نوشته شده در  شنبه بیستم مرداد 1386ساعت 11:35  توسط عرب پور | 
جان بی جمال جانان میل جهان ندارد                      هر کس که این ندارد حقا که آن ندارد

با هیچکس نشانی زان دلستان ندیدم                         یا من خبر ندارم  یا او نشان ندارد

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم مرداد 1386ساعت 12:57  توسط عرب پور | 

چقدر سخت است در انتظار ماندن و چقدر سخت است از تو گفتن آن هم از زبان موجود ناچيزي مثل من.

اي روشن ترين چراغ پنهان و اي پنهان ترين حضور روشن !

در كدامين سحر خواهي آمد تا از رشته جانم حريري از عشق را در زير پايت فرش كنم.

آقاي من با آمدنت سجاده سبز نيايش را از بوي گل ياس ، عطر آگين مي كني و با بر پايي حق، آرزوهاي سبز اميد را در گلستان عشق به حقيقت مي رساني.

مولا جان! دشت هاي سوخته در حسرت بارانندو چشمان من در انتظار حضور سبز تو.

در انتظارت سجاده ام را مي گسترانم و با چشمان اشكبار سر بر مهر مي نهم. بيا كه بيش از اين تواني نيست.

مهدي جان به منتظران بي قرارت بگو تا كي؟

+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم مرداد 1386ساعت 22:23  توسط عرب پور | 

در كمند غم تو پا بستم                    وز مي اشتياق تو مستم

ديده ي ما اگر چه بي نور است          ليك نزديك بين هر دور است

ساكن است او مگر تو بشتابي           در نيابد مگر تو در يابي

 

+ نوشته شده در  جمعه پنجم مرداد 1386ساعت 11:14  توسط عرب پور | 

اي قلم در حرفهايت اثري نيست

براي من از آشنا خبري نيست

 

اي خدا اين جمعه هم آمد و رفت

از يوسف فاطمه هم خبري نيست....

 

پروانه ها در پايان عمر شمع سوختند

از جدايي دلها همه خون شد

 

در شان مرتبه بي همتايي

و از هر زيبايي زيباتر اي آقاي من

 

چه كسي مي گويد جدايي انسان را دردمند نمي كند؟؟؟

اي چشمهايم دلتنگ نشويد و به راه همچنان نگاه كنيد.

 

چرا كه هميشه آفتاب پشت ابر نمي ماند.

اين جمعه هم آمد و تو نيامدي.....

 

روزها را مي شمارم تا جمعه ي ديگري بيايد

مولاي من قلبها از غصه ات داغدار شده است ...بيا

+ نوشته شده در  شنبه سی ام تیر 1386ساعت 18:30  توسط عرب پور | 
 مى‏دانم كه مى‏آيى و تمامى پرستوهاى مهاجر را در ييلاق كويت ساكن مى‏كنى. مى‏دانم كه آغاز تمامى سلام‏ها و پايان تمامى خداحافظى‏ها خواهى بود. هنوز در انتظارت نشسته‏ام و هر صبح و شام چشمان منتظرم را به عطر گل نيلوفر مى‏آرايم.
مولاى من! بيا كه ديگر صبرم از جام وجود لبريز گشته و مرا بيش از اين توان نيست كه بتوانم اشك فراقت را در چاه چشمم به اسارت كشم. بيا كه گل‏هاى بوستانِ حياتِ ابناى آدم عليه‏السلام دستخوش شبيخون طوفان‏هاى خزان شده است. بيا و به انتظار پايان بخش و با حضورت به تار و پود خشكيده جان‏هامان طراوت و سرور را ارزانى دار.
مولاى من! دوست داشتم در فراسوى مرز حيات، توسن انديشه را به جولان در آورم، تو را معنى كنم، غزلى همسانِ زيبايى‏هايت بسرايم و مثنوى مدحت را به لوح قلبم حك كنم و يا عظمت شأنت را در شاهنامه پهلوانان وادى نور بگنجانم. اما چه كنم كه در اين مهم، زبان قاصر است و الكن، و قلم، شكسته است و بى‏جوهر. ما انسان‏هاى هبوط كرده عصر مدرنيته كه از تابش انوار خورشيد وجودت محروميم و در حريم كويت نامحرم، در اين فرقت طاقت‏فرسا چه مى‏توانيم بگوييم جز اينكه: « اللهم انا نشكوا اليك فقد نبينا ـ صلواتك عليه و آله ـ و غيبة وليّنا و كثرة عدوّنا و قلّة عددنا و شدّة الفتن بنا و تظاهر الزمان علينا».
+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم تیر 1386ساعت 20:48  توسط عرب پور | 

در طلب نیازی بودم که راهی دیاری از جنس بلور و ناب شیشه ای شدم. از دور نوری شفاف سو سو میزد و مرا بی اختیار به سمت خود فرا میخواند .
من هم آرام آرام به  راه نزدیکتر و نزدیکتر میشدم . طپش قلبم شدید و شدید تر میشد . اما آرامش خاصی از درون بر من هویدا بود. آبادی آشکار شد . گامهایم از پیش سبکتر شده بود .قبل از ورودی آبادی بر تابلویی اینچنین نوشته بود: ‹‹ دراین دیار جز عاشقی ممنوع! ›› این جمله مرا مصممتر از قبل و کنجکاوتر کرد که معنای این جمله را بیابم.
وارد آبادی شدم. پیری را دیدم که کوله ای بر پشت خمیده اش به دوش میکشید.زنی را دیدم دست بر زانوانش گرفته و لالایی زمزمه میکند.کودکی را دیدم چشم گریان که نه از برای بازی های کودکانه است که اشک میریزد.دخترک جوانی را دیدم که چشم به دری دوخته و اشک میریزد. در این دیار فقط سادگی دیدم .خبری از عیش و خوشی بی معنا ، نبود . اگر تلاشی بود فقط برای رسیدن به معنای همان سر در ورودی شهر بود.
از مردی میان سال پرسیدم:چگونه این همه سادگی را به شهرتان آذین کرده اید و چرا در این جا خبری از سر خوشی نیست . هر کس اگر به کاری مشغول است فقط در چشمانش چیزی غریب موج میزند. دوست دارم بدانم این موج از چیست؟
نگاهی غریب به من انداخت و گفت:مگر نمیدانی سالهاست که ما منتظریم و بوی او را میشناسیم.میدانیم که روزی خواهد آمد . و چون به بازگشت او ایمان داریم خود را فقط به عشق اوبه رفع نیازی چند و تلاشی چند برابر مشغول کرده ایم و اجازه ورود عشق های ننگین و رنگین نمیدهیم .
آه که زمان برگشت از این دیار به محض بیرون آمدن دوباره گامهایم سنگین میشوند . . .

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم تیر 1386ساعت 20:36  توسط عرب پور | 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم تیر 1386ساعت 10:34  توسط عرب پور | 

اي باغبان هستي من، گاهِ روييدنم باران مهرباني بودي که به آرامي سيرابم کند. گاهِ پروريدنم آغوشي گرم که بالنده ام سازد. گاهِ بيماري ام، طبيبي بودي که دردم را مي شناسد و درمانم مي کند. گاهِ اندرزم، حکيمي آگاه که به نرمي زنهارم دهد. گاهِ تعليمم، معلمي خستگي ناپذير و سخت کوش که حرف به حرف دانايي را در گوشم زمزمه مي کند.

گاهِ ترديدم، رهنمايي راه آشنا که راه از بيراهه نشانم دهد. مادر تو شگفتي خلقتي، تو لبريز از عظمتي؛ تو را سپاس مي گويم و مي ستايمت

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم تیر 1386ساعت 18:17  توسط عرب پور | 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم تیر 1386ساعت 14:41  توسط عرب پور | 

عمری در انتظار نشستم نیامدی

دل را به روی غیر ببستم نیامدی

دل را برای آمدنت مهربان من

روزی هزار بار شکستم نیامدی

امروز که با همه بی پناهی ام

عاشق تر از همیشه ام هستم نیامدی

گفتم اگر بیائی ای مهربانترین

بعداز خدا تورا بپرستم نیامدی

گفتند:سبزپوش تو از کعبه می رسد

هر جمعه رو به قبله نشستم نیامدی

الهی که بیائی...

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم تیر 1386ساعت 19:22  توسط عرب پور | 

 

خبر آمد خبری در راه است

                               سرخوش آن دل که از آن آگاه است

 شاید این جمعه بیاید 

                              شاید

    پرده از چهره گشاید شاید........


+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم تیر 1386ساعت 19:13  توسط عرب پور | 
اى منجى بيچارگان و مستضعفان و اى اميد نا اميدان و اى خلاصه و عصاره همه انبياء و اولياء الهي،اى فرزند محمد مصطفى (ص) و على مرتضى عليه السلام و فاطمه زهرا سلام الله عليها :
تو را غايب ناميده اند ، چون ظاهر نيستى نه اينكه "حاضر" نباشي! و غيبت به معناى «حاضر نبودن» تهمت ناروائى است كه بر آستان مقدس شما زده اند ، و آنان كه غيبت را حاضر نبودن ميدانند و بر اين پندارند، تفاوت ميان "حضور و ظهور " را نمى دانند، يا نميخواهند بدانند .
آمدنت كه در انتظار آنى به معناى "ظهور"است نه " حضور" و شيفتگان و مشتاقانت كه هر صبح و شام تو را ميخوانند : ظهورت را از خدا مى طلبند نه حضورت را . وقتى ظاهر ميشونى ، همه انگشت حيرت به دندان مى گزند و با تعجّب مى گويند كه تو را پيش از اين هم ديده اند ، و راست مى گويند چرا كه تو در ميان مايى زيرا امام مائى .
جمعه ها كه از راه مى رسد ، صاحبدلان و بيقراران، دل و قرار از دست مى دهند و قافله دلهاى بيقرار و جانهاى مشتاقت روى به سوى قبله ميكنند و آمدنت را به انتظار مى نشينند و زيارت جامع كبير و ندبه را سر مى دهند تا دل را تسكين بخشند .
+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم تیر 1386ساعت 20:46  توسط عرب پور | 

عشق،يعني عشق يعني انتظار
در فراق تك سواري،بي قرار
عشق يعني واهمه،بي واهمه
خادم المهدي شدن بي خاتمه

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم تیر 1386ساعت 20:35  توسط عرب پور | 

 

                                           

 

 

خدایا من در کلبه ی فقیرانه ی خود چیزی دارم ‏که تو در عرش کبریایی خود آن را نداری.من در کلبه ی فقیرانه ی خود ‏همچون تویی دارم و تو در عرش کبریایی خود همچون خودی نداری. خدایا! او که همه چیز را داشت این را گفت،من که هیچ ندارم چه بگویم؟
خدایا!وقتی به نماز می ایستم آنقدر تهی گشته ام که نتوانم از وجود خویش ‏ابنیه ای سازم برای زندگیم.آن زمان که شور و شادی فراوان از درونم فریاد ‏می کشد و من ناتوان تر از آنم که وجودم را اندکی از وجودت دانم.‏
خدایا!در نمازم وقتی به قنوت می رسم دستانم می لرزند نمی دانم که از تو ‏چه بخواهم و فقط گریه می کنم .می بینی گریه فقط رابطه ی بین من و ‏توست. خدایا،حتی آسمان دگر تحمل گریه هایم را ندارد چرا که گریه های من ‏فراتر از گنجایش آسمان است.‏
خدایا!من تمام حرف هایم را فقط به تو می گویم. من به دل خود یاد داده ام که ‏هر آنچه را که می خواهد به او ندهم. ‏
خدایا! همیشه پشت پلک هایم سنگینی می کند،می دانی چرا ؟ آخر تنهایی ‏وجودم در ایستگاه مژک ها انتظارت را می کشند . ‏
خداوندا! نمی دانم تکلیف این همه نگاه چه می شود؟ تا چه وقت باید پشت ‏مژک ها مخفی بمانند . بعد از این چه کسی نای بودن مرا به تصویر می ‏کشد؟
معبود من! آن زمان که تو را نیایش می کنم،جا پای اشک هایم را می بینم ‏که راهی به نور ماه دارند و به وضوح می بینم که گلدان خا لی احساسم ‏هزاران هزار شاخه ی محبتی دارد که با یاد تو رشد کرده اند.‏
خدایا!آنقدر با تو حرف دارم که گاهی وقت ها فکر می کنم وسعت زمین و ‏آسمان نیز برای حرف هایم کم است.‏
خدای من! این هجای انتظار از" الف" و آخرش که" ر" اشاره می کند بوی ‏درد می دهد . تا چه وقت باید هزا ران هزار گویش شبانه ی باران را به چشم ‏خرید . ‏
‏ آری من وسعت شبانه ی بارانم . من تمام بود و نبودم وابسته به توست .‏
‏ معبود من! می گویم و می دانم که می شنوی . هر چه قدر از من روی ‏برگردانی باز هم به سراغت خواهم آمد. پروردگارا، تا چه وقت باید فریاد ‏زنم که ای معبود همیشگی ام دستگیرم باش؟
خدایا! توان من با نا توانی پیمان بسته .‏
خدایا! هر وقت که می خواهم با تو سخن بگویم نماز می خوانم و هر وقت که ‏می خواهم تو با من سخن گویی قرآن.‏
‏ وقت نماز است وقت ملاقات همیشگی . اینک من باید با تو سخن بگویم . ‏ولی نمی دانم چرا وقتی به نماز می ایستم حرف هایم یواشکی از پس هم از ‏‎ ‎می دوند؟ خدایا، ببین حتی کلمات نیز از من روی بر می گردانند. ‏
خدای من! روزها جای خود را به تیرگی شب می سپارند، خورشید پشت ابر ‏پنهان شده و تیرگی ها موهایم را شانه می زنند. آخر معبود من، این دگر چه ‏بهانه ای بود که به دست روزگار داده ای که از من روی بر گرداند؟ می بینی ‏خدای من؟ غم من یکی دو تا نیست و پرواز یک خیال محال است آن زمان که ‏بال ها شده است وبال پرنده ها.‏
پروردگارا! می خواهم از این به بعد تو را درک کنم چرا که وجودم را در ‏وجودت یافته ام از این به بعد با قامتی به بلندای فریاد به نماز می ایستم و ‏فریاد می زنم سپاس پروردگار جهانیان. پروردگار آسمان ها و زمین.‏
می بینی حالا وجودم و وجودت رابط ما خواهد بود .
+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم تیر 1386ساعت 20:44  توسط عرب پور | 

اَللّهُمَّ كُنْ لِوَلِيِّكَ الْحُجَّةِ بْنِ الْحَسَنِ صَلَواتُكَ عَلَيْهِ وَعَلى آبائِهِ في هذِهِ السّاعَةِ وَفي كُلِّ ساعَةٍ

مهدى آن بلند آوازه قرنها و نسلها كه تاريخ زمزمه خروش قدمهايش را از هر انسان آزاده شنيده و ديدگان خسته و انتظار كشيده را در حاشيه خود نظاره گر بوده، عزيز يادگار رسول خداست; او كه خداوند در واپسين لحظات عمر انسانيت بر عرصه ظهور مى نشاندش و بر اريكه قدرتش مى گمارد تا نفسهاى شماره افتاده ى مظلومان را حيات بخشد و جان از كف رفته زمين را باز دهد.

آرى! او فرزند محمد است. يادگار صلابت على; آينه دار عصمت زهرا; گنجينه صبر حسن; آواى خروش حسين; او روح عشق سجاد; برگ برگ مصحف باقر; طنين دانش صادق; غريو ظلم ستيز كاظم; او جوشان رأفت رضا; چشمه سار بخشش جواد; نگاه آرام هادى; و هيبت زيباى عسكرى; او مهدى است; اوست زيبايى يوسف; اوست صبر ايوب; طنين نواى داود; شفاى دم عيسى; اوست آدم; اوست نوح; او همه خوبيهاست ; او زيباى مجسم است; او غارتگر دل; سوداى جان; او مهدى زهراست...

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم تیر 1386ساعت 20:36  توسط عرب پور | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ
اللهم عجل لولیک الفرج

پیوندهای روزانه
سامي يوسف
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
هفته سوم بهمن 1387
هفته چهارم فروردین 1387
هفته دوم آذر 1386
هفته سوم مهر 1386
هفته دوم مهر 1386
هفته اوّل شهریور 1386
هفته چهارم مرداد 1386
هفته سوم مرداد 1386
هفته اوّل مرداد 1386
هفته چهارم تیر 1386
هفته سوم تیر 1386
هفته دوم تیر 1386
هفته اوّل تیر 1386
آرشیو موضوعی
مهدي فرزند پيامبر
ترانه
عشق يعني....
منجي ما...
شاید این جمعه بیاید
مهدی جان
مهر تو
مادر
‹‹به نام خدائی که اشک را آفرید تا سرزمین عشق....
مولاى من!
ای قلم...
یا قائم آل محمد
در انتظار گل نرگس
بی جمال او
نوری که درخشید
شعر مهدي موعود از سامي يوسف
مهدی دین پناه
پیوندها
سايت رسمي مسجد مقدس جمكران
موسسه فرهنگي موعود
مجله انتظار موعود
مركز تخصصي امامت و مهدويت
موسسه تحقيقاتي حضرت ولي عصر (عج)
وب لاگ حضرت محمد(ص)خاتم انبياء الهي
عشق جاويد
جويبار انتظار
نسيم كوير
نرم افزار مذهبي
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

طراح قالب

دیجیتال کیوان